در یک اقدام ناگهانی از گروهی که با آقای کهکشانی بودم لفت دادم و گفتم دیگه به اون کلاس نمیام. و حتی در اینستاگرام هم آن فالوش کردم. که وقتی فهمید با خونسردی جواب داد! ولی بیشتر که حرف زدیم و حرف زدیم گفت منم با کلی ناراحتی و تلاش برای خونسرد بودن و منطقی بودن جواب دادم...حرف زدیم و حرف زدیم تا موقعیتی پیش اومد که من گفتم "من می خوام با تو خوشبخت باشم!!!" و اون هم با چند 4 تا استیکر حالت نگرانی جواب داد و دوباره شبش حرف زدیم و من گفتم فعلا کلاس میام چون دلم برات تنگ میشه و بقیش هم توکل به خدا!! در طول یک روز چقدر رفتارهای ناپخته و عجول کردم!!
چند روز بعدش عروسی نوید و سما که آقای کهکشانی هم دعوت بود رفتم. لباسم قشنگ بود و موهام و هم فر کرده بودم. بعد از عروسی چند بار با هم چت کردیم. اون روز داروسازو بهم تبریک گفت. دیروز داشتیم حرف می زدیم و بحث رسید به مچ بودن در ازدواج. آقای کهشکانی گفت من آروم و ساکت و کم حرفم و کسی رو می خوام که این عیبم و جبرون کنه!!(مطمئن نیستم یک چیزی تو همین مایه ها) یا گفت من منبع آرامشم و به کسی نیاز دارم که بهم انرژی بده... و همه اینها یعنی تو سوفی، معیار ازدواج من رو نداری!!! دلم می خواد بهش بگم اگه نداشتم معیارات رو چرا به سمتم اومدی، چرا گفتی من تو رو برای ازدواج می خوام!!! چرا؟ چرا؟ چرا؟
عصر دیروز بعد از این گفتگو من دو تا دختر به آقای کهکشانی معرفی کردم!! گفتم اینها انرژی شون بالاست . مطابق معیارهایی که گفتی! یکیشون رو گفت نمی خواد و مال خودت و برای اون یکی هم واکنش خاصی نشون نداد.
خدایا!! خدایا!! خدای خوبم!! خدای بزرگم!! خدای مهربونم!! خدای من!!! کمکم کن!!! کمکم کن تا آقای کهکشانی رو فراموش کنم!!! اگه به درد هم نمی خوریم فراموشش کنم!!! ای خدای من عشقی سر راهم قرار بده که من رو همینطوری که هستم عاشق باشه!! ای خدای بزرگم !!! ای خدای خوبم!! می خوام بنده بهتری برای تو باشم... پاک تر و مقرب تر و خالص تر... کمکم کن ای خدای من
باید اعتراف کنم وقتی تصور می کنم که با یه پسر خوب آشنا شدم یا ازدواج کردم و فکر می کنم شاید آقای کهکشانی ناراحت بشه، دلم براش می سوزه و میگیره!! با اینکه اون منو نخواست! اون منو پس زد!اون دل من رو شکست!
شاید هم راست میگه ما به درد هم نمی خوریم چون هر دو درونگرا و آروم هستیم...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی