خرید بک لینک
آخرین باری که اینجا نوشتم شهریور ماه بود. هنوز با آقای کهشکشانی دوست بودیم. هنوز امیدوار بودم یک روزی شوهرم بشه. عاشقش بودم زیاد..مهر ماه بود ..جدا شدیم.. این بار اما واقعی...خودم عاقل شدم.. تصمیم گرفتم دختر عاقلی باشم و فکرش را از دل و فکرم بیرون کنم...می خواستم عزت نفسم را از ویرانی نجات دهم.. جدا شدیم و الان می نویسم که آقای کهشکشانی هیچوقت قرار نیست برای من شود...

بعد از آقای کهکشانی با پسری دوست شدم. اسمش را می گذارم آقای سین. پسرک من را از خودش بهتر می دانست. حتی یک بار گفت فکرش را هم نمی کردم تو به من محل بگزاری!! عاقلانه با آقای سین وارد دوستی شدم و بعد از چند وقت او به من پیشنهاد داد که برای ازدواج با هم آشنا شویم. دوستش نداشتم... هیچ کششی به او نداشتم.. علاقه و حسی نبود.. ولی خواستم عاقلانه با او آشنا شوم شاید قسمت هم بودیم برای ادامه زندگی... من در رابطه ام با آقای سین خود خودم بودم.. رک و بی پروا عقاید و افکارم را می گفتم.. شاید چون حسی به او نداشتم و در نتیجه ترس از دست دادنش را هم نداشتم انقدر بی پروا شده بودم. به دلم نمی نشست خب... عقایدش ... طرز صحبتش... بی فکریش در حرف زدن.. مردی نبود که بتوانم با عشق بغلش کنم... او خودش هم فهمید .. حتی درکمتر از یک ماه خودش گفت تفاوت هایمان زیاد است و به درد هم نمی خوریم...البته از قبل به من گفته بود که آدم عجولی هست و بعضی وقت ها دیگران را با عجول بودنش ناراحت می کند.. شاید اینبار هم عجله کرده باشد.. این موضوع برای دو روز پیش است... شبی که این اتفاق افتاد تا صبح نخوابیدم.. لابد پیش خودم فکر کردم آه این را هم از دست دادم... آه دیگر بی شوهر و تنها می مانم یا یک شوهر بی ریخت تر نصیبم می شود... فردا عصرش هم یک گریه حسابی کردم و دعا خواندم و بعدش ناگهانی دلم آرام گرفت و شادمانی به روحم برگشت.. شادمانی از فرار از موقعیتی که قرار بود بدون احساس و فقط با عقل و منطق تن به ازدواج بسپارم... و الان شادم و سپاسگزارم و مطمئنم خدای خوبم عشقی سر راهم می گذارد تا همیشه شاکرش باشم..و از درگاهش می خواهم قلبی مطمئن و سپاسگزار و شاد و آرام به بنده حقیرش عطا کند...

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 18:59

صفحه بندی